شمارهٔ ۶۰۷

ما را نکردی گر حلال از لب شراب ناب خود

باری بهل کن یک نظر وقتی در آن جلاب خود

من خود ز بس بی طاقتی می خواهم از تو خنده ای

لیکن تو خنده من بکن در گردن عناب خود

خلقی ز مهتاب رخت شبها به ناله چون سگان

تو خوش به بازی و کشی چون طفل در مهتاب خود

نزدیک شد جان دادنم، آخر چه کم گردد ز تو؟

گر یک نظر ضایع کنی، بر عاشق بی تاب خود