شمارهٔ ۶۱۰

آرام جان می رود، دل را صبوری چون بود

آن کس شناسد حال من کو هم چو من در خون بود

بربست چون جوزا کمر، آمد به جوزا زان قمر

یعنی که این عزم سفر بر طالع میمون بود

گویند حال خود، بگو پیشش مگر تابد عنان

این با کسی گفتن توان کو از دلم بیرون بود

این در که از چشم افگنم بگسست جیب دامنم

چون ریسمانی شد تنم کاندر در مکنون بود