شمارهٔ ۶۱۱

باز آن بلای عاشقان اینک به صحرا می رود

دیوانه باز آید همی آنکو تماشا می رود

کشته کسان را سو به سو، خصمان خود در جستجو

من در نهان لرزان ازو، او آشکارا می رود

او در ره و بر من ستم، کای من هلاک آن قدم

ور خود نخواهد کشتنم، هیچش مگو تا می رود

از ما زمانی یاد کن، ویران دلی آباد کن

امروز باری شاد کن، جانی که فردا می رود