سکوت

گفتم که سکوت...! از چه رو لالی و کور؟

فریاد بکش،‌که زندگی رفت به گور

گفتا که خموش! تا که زندانی زور

بهتر شنود، ندای تاریخ ز دور

بستم ز سخن لب و فرا دادم گوش

دیدم که ز بیکران،‌ دردی خاموش

فریاد زمان،‌ رمیده در قلب سروش

کای ژنده بتن،‌ مردن کاشانه به دوش