فریاد... فریاد...

فریاد از این دوران تار تیره فرجام

این تیره دورانی که خورشید از پس ابر

خون می فشاند، جای می، بر جام ایام

فریاد... فریاد...

از دامن یخ بسته و متروک الوند

تا بیکران ساحل مفلوک کارون

هر جا که اشکی مرده بر تابوت یک عشق

هر جا که قلبی زنده مدفون گشته در خون...