شمارهٔ ۶۴۲

باز گل بشکفت و گلرویان سوی بستان شدند

مطرب و بلبل بهم در نغمه و دستان شدند

میهمان دیگری بود او به باغ و من به رشک

جمله مرغان چمن از آه من بریان شدند

چون گلی بینم، تو یاد آبی و جان پاره شود

این همه سرهای غنچه بهر جان پیکان شدند

باغ حاجت نیست هم در کوی خود بین کاهل دل

خاک گشتند اول و آنگه گل و ریحان شدند