شمارهٔ ۶۴۳

گر نظر بر چشم کافر کیش او خواهد فتاد

آتشی بر عاشق بی خویش او خواهد فتاد

خنده خواهم از لبت بهر دلم، بیچاره دل

وه کزان خنده نمک بر ریش او خواهد فتاد

یار ترکش بست و مرکب راند بر عزم شکار

تا کدامین خون گرفته پیش او خواهد فتاد

کشته شست ویم، یارب، به روح من رسان

هر خدنگی کان برون از کیش او خواهد فتاد