شمارهٔ ۶۴۵

دل ز دست من برفت و آرزوی دل بماند

وز من اندر هر سر کو گفتگوی دل بماند

هر کجا بینم غم دل گویم و گویم از آنک

بر زبان افسانه های آرزوی دل بماند

کی خورد دربانش آبی خوش کنون کز چشمها

بر در آن آشنا سیلی ز جوی دل بماند

چشم تو می کرد چو گان بازی از ابرو، ولی

عقل و جان لاف حریفی زد، ز بوی دل بماند