شمارهٔ ۶۶۲
جان که چون تو دشمنی را دوست داری می کند
دشمن خود را به خون خویش یاری می کند
دل که مهمان خواند بر جانم بلا و فتنه را
کار داران غمت را حق گزاری می کند
یک دل آبادان نپندارم که ماند در جهان
زان خرابیها که آن چشم خماری می کند
جان من روزی کند گه گاه همراهش، ازآنک
سوی تو همراهی باد بهاری می کند