شمارهٔ ۶۶۸

کالبد از دل تهی شد، گر چه جان بیرون رود

دوستی نبود که نه با دوستان بیرون رود

خون چندین بی گنه در بند دامن گیر تست

وای اگر آن مست من دامن کشان بیرون رود

سوز عشق است، این مبین رنج تب من، ای طبیب

کین تبم با جان بهم از استخوان بیرون رود

در دل من جایگه تنگ است و تو نازک مزاج

راه ده تا جان مسکین از میان بیرون رود