شمارهٔ ۶۶۹

یارب! این اندیشه جانان ز جانم چون رود

چون کنم از سینه این آه و فغانم چون رود

نقش خوبان را گرفتم خود برون رانم ز چشم

آنکه اندر سینه دارم جای آنم چون رود

در غمم خلقی که آن افتاده در ره خاک شد

من درین حیرت که او بر استخوانم چون رود

هان و هان، ای کبک کهساری که می نازی به گام

گو یکی بنما که آن سرو روانم چون رود