شمارهٔ ۶۷۰

ما نخواهیم از غم خود کاشنا بیرون برد

آشنا هم زین رخ پر خون ما بیرون برد

در هوایش آنکه پندم می دهد، گر بیندش

دانمش مرد، ار سر خود زین هوا بیرون برد

دوش گفتندم کت آن سلطان خوبان یاد کرد

پیش این سودا که از جان گدا بیرون برد؟

نوش باد آن مست را باده که در هنگام نوش

دعوی زهد از سر صد پارسا بیرون برد