شمارهٔ ۶۷۱

از دل غمگین هوای دلستانم چون رود

یا سر سودای آن سرو روانم چون رود

تا توانایی بدم، بار غمش بردم به جان

خود کنون عشقش ز جان ناتوانم چون رود

از دلم نیش جفایش گر رود، نبود عجب

لذت دشنام او هرگز ز جانم چون رود

غمزه قصاب او می ریزدم خون، شاکرم

جای شکرست، این شکایت بر زبانم چون رود