شمارهٔ ۶۹۸

سر من به سجده هر دم به ستانه ای درآید

جگر اندر آستانش به بهانه ای در آید

قد تست همچو تیری که درون جان نشیند

چو درون سینه من گذرانه ای در آید

در کین گشاد چشمت به خیال خود بگو تا

ز پی شفاعت من به میانه ای در آید

ز فسانه خواب خیزد، ولی اندر این که خسپد

اگر این حکایت من به فسانه ای در آید