شمارهٔ ۷۰۸

شب زیاد تو مرا تا به سحر خواب نبرد

دیده آبی زد و از دیده من تاب نبرد

من بدین خواب نخفتم که ببینم رویت

ناگهان روی تو دیدم همه شب خواب نبرد

می برد آب دو چشمم که خیالی شده ام

خوش خیال تو که از دیده من آب نبرد

دل سنگین تو وزنم ننهد، وه که کسی

سنگ قلب تو ازین سینه قلاب نبرد