شمارهٔ ۷۱۳

شب ز سوزی که برین جان حزین می گذرد

شعله آه من از چرخ برین می گذرد

منم و گریه خون هر شب و کس آگه نیست

با که گویم که مرا حال چنین می گذرد

سوزم آن نیست که از تشنگیم سینه بسوخت

آنست سوزم که به دل ماء معین می گذرد

زاهد، از صومعه زنهار که بیرون نروی

که ازان سوی بلای دل و دین می گذرد