سروده های خفته ...

۱

در رودهای جدایی ،

ایمان ِ سبز ِ ماست که جاری است

او می رود در دل مرداب های شهر

در راه آفتاب ،

خم می کند بلندی هر سرو سرفراز ...

۲

از خون من بیا بپوش رَدایی