شمارهٔ ۷۲۸

تو که روزت به نشاط دل و جان می گذرد

شب، چه دانی، که مرا بی تو چسان می گذرد؟

آب خوش می خورد این خلق ز سیل چشمم

بس که دل سوخته زان آب روان می گذرد

قامتت راست چو تیر است و عجایب تیری

که ز من دور و مرا در دل و جان می گذرد

ناوک چشم توام می کشد و غیرت هم

که چرا در دل و جان دگران می گذرد؟