شمارهٔ ۷۳۱

سبزه ها می دمد و آب روان می آید

ابر چون دیده من گریه کنان می آید

از پس گشتن صحرا و لب جوی و چمن

هوسی در دل هر پیر و جوان می آید

سر و بالای من از من شده، زانم ناخوش

که به گلزار بسی سرو روان می آید

جان کشم پیش و جهان هم، اگرم دست دهد

اندر آن راه که آن جان جهان می اید