شمارهٔ ۷۳۴

باش تا بار دگر آن پسر این سو آید

مست و خوش پیش ملامتگر بدخو آید

گر چه من کشته شوم زان، که بگوید به کمند؟

وه که آن عشوه گری هات چه نیکو آید

هر چه اندر دلم و پیش دو چشمم، یارب

پیش آن نرگس خونخواره جادو آید

آنکه بد گفت مرا روی چو ماهش بینید

آن همه در نظر من بر سر او آید