شمارهٔ ۷۳۶
خشمگین یار مرا دل به رضا باز آمد
گل بد عهد به بستان وفا باز آمد
آن همه مستی و شوخی و بلا انگیزی
باز جان من دلسوخته را باز آمد
چند گاهی دلم از فتنه امان یافته بود
وه که این درد دل رفته کجا باز آمد!
آفتابی که سیه روی ویم زین دم سرد
قدری نرم شد و بر سر ما باز آمد