شمارهٔ ۷۵۶

زلف تو زان گره سخت که بر جانم زد

دم باقی دو سه پیمانه که بتوانم زد

در دلم گشت همان لحظه کز او جان نبرم

کز سر ناز، یکی غمزه پنهانم زد

یار پیکان زد و من در هوس آن مردم

که زنم بوسه بران دست که پیکانم زد

ای اجل، آن قدری صبر کن امروز که من

لذتی گیرم از آن زخم که بر جانم زد