شمارهٔ ۷۵۸

نشدش دل که دمی پهلوی ما بنشیند

گل هم آخر قدری پیش گیا بنشیند

جان من یاد کن آن را که به بوی چو تویی

همه شب بر گذر باد صبا بنشیند

کشی از غمزه، چه امید سلامت باشد

اندر آن سینه که آن تیر بلا بنشیند؟

از تو صد درد نهان دارم و بیرون ندهم

تا همان درد تو بر جای دوا بنشیند