شمارهٔ ۷۶۳

وقتی آن کافر بی رحم از آن من بود

دل آواره شده نیز، از آن تن بود

شمع شب گریه همی کرد همه شب، ماناک

شعله های دل پر سوز منش روشن بود

نشدند آن خودم در غم جانان، چکنم؟

عقل دیوانه و عشق آفت و دل دشمن بود

گفتمش دوش رسیدی و مرادم دادی

گفت من مانده ام از تو که خیال من بود