شمارهٔ ۷۶۴

دوش در خواب مرا بابت خودکاری بود

بت پرستی را در خدمت بت یاری بود

کفر زلفش به رگ و پوست چنانم در رفت

که از او هر رگ من رشته زناری بود

گفتمش، بود غم مات گهی، آن بدمهر

از برای دل ما نیز بگفت، آری بود

دل گمگشته همی جستم در هر مویش

خنده می کرد به شوخی که دلت باری بود