شمارهٔ ۷۶۸

آن عزیزان که همه شب به دل من گردند

فرخ آن روز که بر دیده روشن گردند

من چو مرغان قفس خوی به زندان کردم

وقت شان خوش که به گرد گل و گلشن کردند

آن کسان کز پی آن روی بدم می گویند

پرده برگیر که دیوانه تر از من گردند

جلوه کن روی چو خورشید که تا اهل نظر

بی سر و پا همه چون ذره روزن گردند