شمارهٔ ۷۷۳

خم زلف تو که زنجیر جنون می خوانند

ای خوش آن طایفه کاین سلسله می جنبانند

ای صبا، نرم تری روب غبار زلفش

که دران مشتی زندانی بی سامانند

عجب آمد همه را مردنم از هجر و مرا

عجب از خلق که بزیند چو تنها مانند

جان عاشق چو برون رفت نخوانندش باز

زانکه در دل دگری هست که جانش خوانند