شمارهٔ ۷۹۳

بر رخت چون زلف پر خم بگذرد

آه من زین سقف طارم بگذرد

تا کند خیل خیالت را طلب

بر رخ من گریه دم دم بگذرد

وصلت آخر یک شبم روزی شود

روزی آخر این تب غم بگذرد

بر دلم دی تیر زد چشمت، گذشت

ور زند امروز، آن هم بگذرد