شمارهٔ ۸۰۲

نیست به دست امید بخت مرا آن کمند

کافتدش از هیچ رو صید مرادی به بند

دعوی عیاریم رفت به کویش فرود

ز آنکه سرم پست شد کنگر قصرش بلند

بی سر و پا می دویم تا به کجا سر نهیم

بارگی شاه شد گردن ما در کمند

تنگ میا زآه من، چشم بدان از تو دور

نیست رخ خوب را چاره ز دود سپند