شمارهٔ ۸۰۸

از در من دوش کان نگار در آمد

شاخ تمنای من به بار در آمد

برگ حیاتم نمانده بود که ناگه

باغ خزان دیده را بهار در آمد

آنچه خرابی گذشت، وه به دهی گوی

مست و خوی آلوده و سوار در آمد

کلبه تاریک یافت روشنی، ای دل

کز در من آفتاب وار در آمد