شمارهٔ ۸۱۴

گر جام غم فرستی، نوشم که غم نباشد

کانجا که عشق باشد، این مایه کم نباشد

سودای تست در جان، نقشت درون سینه

حرفی برون نیفتد تا سر قلم نباشد

من خود فتوح دانم مردن به تیغت، اما

بر تیغ تو چه گویی، یعنی ستم نباشد؟

خونم حلال بادش تا کس دیت نجوید

کاندر قصاص خوبان قاضی حکم نباشد