شمارهٔ ۸۲۳

هر بار کان پریوش در کوی من در آید

بیهوشیی ز رویش در مرد و زن در آید

من در درون خانه دانم که آمد آن مه

کز هر طرف به خانه بوی سمن در آید

رشک آیدم ز بادی کاید به گرد زلفش

ور خود غبار باشد در چشم من در آید

یوسف رخا ز چشمم دامن کشان گذر کن

تا دیده را نسیمی زان پیرهن در آید