شمارهٔ ۸۲۴

امروز چیست کز در جانان برون نیامد؟

مردند دردمندان، جان، آن برون نیامد

نظارگی ز هر سو در انتظار رویت

دادند جان بر آن در، سلطان برون نیامد

جانم فدای یاری کو در دلی چو در شد

بیرون نرفت از دل تا جان بیرون نیامد

تیری که زد ز غمزه، لابد به سینه آمد

سینه شکاف کردم، پیکان برون نیامد