شمارهٔ ۸۲۷

مستان چشم اویم از ما خمار ناید

غیر دلی پر از خون جام دگر نشاید

گر غمزه چو نشتر بر دیگران زند یار

چشمم ز غیرت آن خونها ز دل گشاید

اشکم بدید بر در، گفتا چه آب تیره ست؟

پیش در آب، آری، بس تیره می نماید

مقصود هر کس، ای جان، در عاشقی ست چیزی

مقصود ماست آهی کز سوز دل برآید