شمارهٔ ۸۲۹

زلفت که هر خم از وی در شانه می نگنجد

دلها که او فشاند در خانه می نگنجد

دلها چنان که دانی خون کن که من خموشم

در کار آشنایان بیگانه می نگنجد

گر می کشیم خودکش، بر غمزه بار مفگن

در بخشش کریمان پروانه می نگنجد

مقصود دل ز خوبان معنی بود نه صورت

در دل شراب گنجد، پیمانه می نگنجد