شمارهٔ ۸۳۴

یاری که بر جدایی اویم گمان نبود

ماهی نبود آن که شبی در میان نبود

بیگانه وار از سر ما سایه وا گرفت

ما را ز آشنایی او این گمان نبود

دامانش چون گذاشت حق صحبت قدیم؟

گیرم که دست هیچ کسش در میان نبود

گل آمد و به باغ رسیدند بلبلان

وان مرغ رفته را هوس آشیان نبود