شمارهٔ ۸۴۰

یاران که زخم تیر بلایت چشیده اند

با جان پاره از همه عالم رمیده اند

بس زاهدان شهر کز آن چشم پر خمار

سبحه گسسته اند و مصلا دریده اند

ترسندگان به جور دلت یار نیستند

مرغان دشت دان که به سنگی خمیده اند

بنمای شکل خود که بسی خون گرفتگان

جانها به کف نهاده به دیدن رسیده اند