شمارهٔ ۸۵۰

دل بی رخ تو در گل و گلشن نه ایستاد

خاطر به سوی لاله و سوسن نه ایستاد

دامن کشان به نازکشی تا روان شدی

یک پای اهل زهد به دامن نه ایستاد

عاشق جهان گرفت که تاب رخت نداشت

بلبل به دشت رفت و به گلشن نه ایستاد

بین سخت جانیم که چسان می زیم هنوز؟

تیر مژه به دل که بر آهن نه ایستاد