شمارهٔ ۸۵۸

باز آن سوار مست به نخچیر می رود

دستم ز کار و کار ز تدبیر می رود

ای کاشکی که بر دل خونین من رسد

آن تیر او که بر دل نخچیر می رود

او اسپ می دواند و ما کشته می شویم

لشکر هلاک می شود و میر می رود

نقاش چین به قبله محراب ابرویش

از بهر توبه کردن تصویر می رود