شمارهٔ ۸۶۱

این دل که هر شبیش ز سالی فزون رود

یکدم چه باشد، ار سوی صبر و سکون رود

زنهار دل بریم ز سودای عشق، از آنک

دیوی ست اینکه نه به دعا و فسون رود

بی درد گویدم که چرا شام تا سحر

گریه ز چشم تو زنهایت فزون رود

دردی ست در دلم که بود حق به دست من

از چشم من گر از به دل آب خون رود