شمارهٔ ۸۶۳

شبها اسیر دردم و خوابم نمی برد

وین آب دیده سوزش و تابم نمی برد

جور زمانه برد ز من هر چه بود، وای

کاین درد عاشقی و شتابم نمی برد

عمرم به بت پرستی و مستی گذشت، هیچ

خاطر به سوی زهد و ثوابم نمی برد

گر چه خوش است شربت صافی، ولی چه سود؟

کز سینه تشنگی شرابم نمی رود