شمارهٔ ۸۶۴

سیمین زنخ که طره عنبرفشان برد

دل را در افگند به چه و ریسمان برد

می گفت سرو دی که ازو یک سرم بلند

کو باغبان که تا سر سرو روان برد

تیغ ار چه می برد همه پیوندهای جان

فرقت بتر که همدمی دوستان برد

کسی دردناکتر بود از ضربت فراق؟

جلاد گر به گاه قصاص استخوان برد