شمارهٔ ۸۶۷

ناگاه پیش ازان که کسی را خبر شود

آن بیوفای عهد شکن را سفر شود

کردند آگهم که فلان رفت و دور رفت

نزدیک بود کز تن من، جان به در شود

او می رود چو جان و مرا هست بیم آن

کو بر سرم نیابد و عمرم به سر شود

کو قاصدی که بر دل من دل بسوزدش

تا سوی آن خلاصه جان و جگر شود