شمارهٔ ۸۷۲

زان گل که اندکی بته مشک ناب شد

بسیار خلق از مژه در خون خضاب شد

در خردگیش دیدم و گفتم که مه شوی

او خود برای سوزش خلق آفتاب شد

آن سادگی که داشت، به سرخی شدش به دل

قندی که داشت نیشکر او، شراب شد

بهر خدا دگر به دل من گذر مکن

ای چشمه حیات که خون من آب شد