شمارهٔ ۸۷۹

ترکی و خوبروی، کسی کاینچنین بود

نبود عجب گر دل او آهنین بود

ماییم و خوابهای پریشان تمام شب

خوش وقت آنکه با چو تویی همنشین بود

تیغم نه بر قفا، به گلو زن که گاه مرگ

رویم به سوی تو، نه به روی زمین بود

پیرایه گلو بود از دست دوست تیغ

وان خون کزو چکد علم آستین بود