شمارهٔ ۸۸۳

تا چین زلف بر رخ دلدار نشکند

بازار حسن و رونق تاتار نشکند

گر یار بشکند دل ما را هزار بار

دانم بدین قدر که دل یار نشکند

ما را مباد توبه ز مستی و عاشقی

تا جام عشق و کوزه خمار نشکند

زاهد، چرا ملامت مستان کنی، بگو

تا عهد و توبه مردم هشیار نشکند