شمارهٔ ۸۸۵

چشم فسونگر تو که داد فسون دهد

دانا زمام عقل به دست جنون دهد

خونابه می خورم ز غم و گریه می کنم

آری، شراب گوهر هر کس برون دهد

غم در دل و جگر خورد ار وی بدان بود

هر کو نهال را بدل آب خون دهد

مست نشاط و عیش کجا گردد آدمی؟

دور فلک چو باده به جامش نگون دهد