شمارهٔ ۸۸۷

یک روز یار اگر قدمی سوی من زند

بخت رمیده خیمه به پهلوی من زند

خواهم هزار جان ز خدا تا کنم نثار

در هر قدم که سرو سمن بوی من زند

در خورد دوست نیست مگر اشک چشم من

در پیش مردمان همه در روی من زند

مردم در انتظار که کی حلقه بر درم

زلف نگار سلسله گیسوی من زند