شمارهٔ ۸۹۱

چون آن بت از سر کو با هزار ناز برآید

ز خلق هر طرفی آه جانگداز بر آید

ز تندباد جگرها مرا درونه بلرزد

گلی که بر سر آن سرو سرفراز برآید

مرا نهال قدش بر جگر نشست بدانسان

که گر هزار پیش برکنند، باز برآید

به یاد آن قد و قامت سرشک لعل دو چشمم

به هر زمین که بریزد، درخت ناز برآید