شمارهٔ ۸۹۳
دلم ز دست برفته ست و پیش باز نیابد
نوازشی هم از آن یار دلنواز نیاید
تمام عرصه عالم سپاه فتنه بگیرد
اگر ز عارض یارم خط جواز نیاید
درید پرده، فرو ریخت راز دل بر صحرا
ز پرده ای که چنین شد حجاب راز نیاید
بتا به ناز بکشتی هزار صاحب دل را
کسی به پیش تو میرد که گاه ناز نیاید